<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' version='2.0'><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-5369655</atom:id><lastBuildDate>Wed, 14 Oct 2009 02:43:04 +0000</lastBuildDate><title>نابغه</title><description>از خواسته های قلبی خود نمی گویم که آنرا ،همه میدانند.از آنچه برای تو می خواهم می گویم.که خواسته تو خواسته من است</description><link>http://naabegheh.blogspot.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (Reza)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>129</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-2701236635424389028</guid><pubDate>Mon, 05 May 2008 14:45:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-05-05T19:18:04.537+04:30</atom:updated><title>اگر عمر دوباره داشتم</title><atom:summary type='text'>البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد . اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى</atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2008/05/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-6715985700115735266</guid><pubDate>Fri, 15 Feb 2008 16:10:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-02-15T20:13:16.988+03:30</atom:updated><title>خاطرات شیرین</title><atom:summary type='text'>من بودم واو، وکوله باری از وسایل شخصی او.شب بود.فضای سنگین اجازه صحبت به هیچ کدام از ما را نمی داد.تماس های خداحافظی به راه بود.چشم ما تنها بیست متر آنطرف تر را می دید.انگار جاده هم سنگینی فضا را حس کرده بود.اوضاع جوی هم ، با مه غلیظی با داستان ما همساز شده بود.مقصد ما، فرودگاه بین المللی ای ، در میان بیابانی برهوت.در همهمه فرودگاه نیز، سکوت فریاد می زد.چیزی مابین همه چیز.ملغمه ای از انواع </atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2008/02/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-282935849745758495</guid><pubDate>Thu, 20 Dec 2007 10:07:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-12-20T13:38:20.118+03:30</atom:updated><title>Rule The World</title><atom:summary type='text'>You light the skies, up above meA star, so bright, you blind me, yeahDon't close your eyesDon't fade away, don't fade away-OhYeah you and me we can ride on a starIf you stay with me girlWe can rule the world-Yeah you and me we can light up the skyIf you stay by my sideWe can rule the world-If walls break down, I will comfort youIf angels cry, oh I'll be there for youYou've saved my soulDon't </atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2007/12/rule-world.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-294090788898638474</guid><pubDate>Fri, 10 Aug 2007 03:00:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-08-10T06:32:38.010+03:30</atom:updated><title>...</title><atom:summary type='text'>دگران چون بروند از نظر ،از دل بروند    تو چنان در دل من رفته ،که جان در بدنی</atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2007/08/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-8401736045174793446</guid><pubDate>Thu, 24 May 2007 21:15:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-05-25T00:47:44.710+03:30</atom:updated><title>بعضیها....؟</title><atom:summary type='text'>یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟ماهی گیر: مدت خیلی کم.تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری </atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2007/05/blog-post_25.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-2035394271253676271</guid><pubDate>Fri, 02 Mar 2007 06:11:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-03-02T09:59:27.645+03:30</atom:updated><title>صداقت</title><atom:summary type='text'>من ایمان دارم که یک جایی در عمق وجود همه یک حس فریاد صداقت میزنه. و سئوالی که باید از خودمون بکنیم اینه که آیا این حس در زندگیمون جریان یافته؟ لابد میپرسین این حرفی که میزنم چه معنی میده؟ خوب وقتی شما از چیزی حرف میزنین؛ فرقی نمیکنه ، هرچی ، اسلام ، بودا ، حقوق بشر ویا حتی راه پول در آوردن از مستقلات بدون سرمایه اولیه؛ اینا نشان انسان بودن نیست ، نشان بازاریاب بودن. اگر میخوای با کسی صادقانه حرف </atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2007/03/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp1.blogger.com/_MhNgOY4oNWA/RefEOFSkqlI/AAAAAAAAAAM/5KQU1iQ9qZY/s72-c/hand%2520shake.jpg' height='72' width='72'/></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-5587012723849417247</guid><pubDate>Thu, 22 Feb 2007 14:16:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-02-22T17:48:24.385+03:30</atom:updated><title>قائده عشق</title><atom:summary type='text'>من بعضی ها را می شناسم که… (البته نمی خوام بگم شما جزء اونا هستین). اونا اصولگرا بودن.بعد با یک اصولگرای دیگه آشنا می شدن.و به خوبیو خوشی با هم ازدواج می کردن.بعد یه روز متوجه می شدن که با اصولشون ازدواج کردن و دارن از همدیگه سواری می گیرن. عشق قائده و اصول نداره همه چیزش احساسیه.</atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2007/02/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-6923972415119597546</guid><pubDate>Tue, 06 Feb 2007 20:43:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-02-07T00:18:05.879+03:30</atom:updated><title>شیزوفرنی</title><atom:summary type='text'>مهم چیست؟ مهم این است که ما می ترسیم.ترس از اینکه فاقد چیزی باشیم که دیگران دارند.ترس از اینکه دیگرانی که آن را دارند در باره ما قضاوت نادرست بکنند. امیال ما از زمانی که از مادر زاده می شویم تا زمانی که وارد اجتماع می شویم مرتبا سرکوب می شود.جامعه از اینکه خودمان ماشین میلمان را برانیم به شدت هراس دارد. اینست که امیال ما با ترس بر انگیخته می شود. باید خوشحال بود که در این جامعه پر از ترس هنوز </atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2007/02/blog-post_07.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-5309446407222670797</guid><pubDate>Thu, 01 Feb 2007 21:24:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-02-02T00:57:58.346+03:30</atom:updated><title>نکته ای در باب گذشته</title><atom:summary type='text'>می توانم بگویم فراموش نکردن گذشته ، به لحاظ دیدن نیمه پر و نیمه خالی آن کار سختی ست ، که من از پس آن بر می آیم.لیکن این میان نباید فراموش کرد ،که کمتر کسی این نکته را در مورد خود مورد توجه قرار می دهد.---------------------------------------------------------------------------پ.ن: به این میگن خود باوری!!!</atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2007/02/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-5400845608143046282</guid><pubDate>Wed, 15 Nov 2006 09:29:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-11-15T13:03:57.443+03:30</atom:updated><title>دیکانستراکشن</title><atom:summary type='text'> به این میگن ساختار شکنی. این بانک یا مسجد؟!!!</atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2006/11/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-109614616905881810</guid><pubDate>Thu, 19 Oct 2006 14:03:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-19T17:41:42.252+03:30</atom:updated><title>سایه</title><atom:summary type='text'>در حالی اهدافمان را تعیین می کنیم که ، نمی دانیم چه بر زندگیمان سایه انداخته. آنگاه که آن سایه بر اهدافمان غلبه می کند همچون آدمهای سر گشته به دور خود می چرخیم که چگونه این مسیبت را فراموش کنیم و چگونه با آن کنار آییم. غبار زمان بر وقایع می ماسد تا ما دوباره اهداف جدیدی دست و پا کنیم، بدون آنکه بدانیم چه بر زندگیمان سایه انداخته. دور باطلی که بارها و بارها برایمان رخ میدهد. انگار که زندگی تشکیل </atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2006/10/blog-post_19.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-116064823354744421</guid><pubDate>Thu, 12 Oct 2006 10:15:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-19T12:48:40.548+03:30</atom:updated><title>درست ونادرست</title><atom:summary type='text'>تا حالا شاید برای شما هم پیش آمده باشه که چیزی رو قبول داشته باشید ولی وقتی اونو به واقع لمس می کنید به نوعی هیجان زده می شوید. امشب یک مطلب منو به شدت هیجان زده کرده و کشونده اینجا.اون مطلب اینه : افراد نادرست برای نشان ندادن گمراهی که اونا رو یه سمت نادرستی سوق میده به طور کاملا نظام یافته ای انگار که ملزم به انجام این کار هستند مجبور به تبلیغ درست می شوند.و این همون چیزیه که درنهایت دست اونها </atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2006/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-115792270647325104</guid><pubDate>Sun, 10 Sep 2006 21:10:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-19T12:48:40.483+03:30</atom:updated><title>فراموشی</title><atom:summary type='text'>چه ناباورانه از یادمان می روند، آن احساس ها که ما را به تکاپو وا می دارند. زمان هایی که ذهن همچو ساعت کار می کند و قلم همچو یک تیر، محکم ،به هدف می خورد. آنگاه است، که می توان همه را با جرات به کنار پنجره برد و به آنها آن دریچه را نشان داد. شاید اگر این احساس ها را از یاد نمی بردیم تمام خانه مان از شیشه میشد و بر سرمان خراب می گشت. هرچه حکمت در این فراموشی نهفته است را، نمی دانم؛ ولی هرچی زور می </atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2006/09/blog-post_11.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-115721259008123526</guid><pubDate>Sat, 02 Sep 2006 15:54:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-19T12:48:40.412+03:30</atom:updated><title>یک سئوال</title><atom:summary type='text'>می خواهم یک سئوال از خوانندگان این وبلاگ بکنم . می خواهم همه لطف کنن و یک جواب به این سئوال بدهند ، حتی بدون نام هم که شده جواب بدهند.شما چه نوع وبلاگی را می پسندید؟</atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2006/09/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-115461501979904671</guid><pubDate>Thu, 03 Aug 2006 14:22:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-19T12:48:40.323+03:30</atom:updated><title>عقده</title><atom:summary type='text'>آقا این عقده به لحاظ رفتاری عجب اثری روی آدما داره!!!!... خدا نکنه این عقده به شرایطی برسه که اصلا دیگه دست یافتن بهش غیر ممکن بشه. یک رفتاری از یک نفر می بینی که سن و سالی ازش گذشته، ولی درک نمی کنی از کجاست ؟!  آنقدر این عقده براش بزرگ شده که اصلا در ذهن طرف تبدیل به یک انکار شده .مثل اینکه طرف اصلا روحش هم خبر نداره، که دردش اینه.ولی تا شرایطی پیش بیاد که فرصت بروزش پیش بیاد ........ اِی گل </atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2006/08/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-115070298621624959</guid><pubDate>Mon, 19 Jun 2006 07:38:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-19T12:48:40.245+03:30</atom:updated><title>.........اگه فکر میکنی</title><atom:summary type='text'>یه آدمی خیلی باحال میگه :اگه فکر کنی میبینی زندگی ارزش زنده بودن رو نداره اگر یکم بیشتر فکر کنی میبینی زندگی ارزش مردن هم ندارهاما اگر خیلی فکر کنی میبینی مردن و زنده بودن ارزش فکر کردن و ندارههمیشه یادت باشه چیزی که امروز داری شاید آرزوی دیروزت بوده و شایدآرزوی فردات باشه</atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2006/06/blog-post_19.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-114978156970181843</guid><pubDate>Thu, 08 Jun 2006 15:40:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-19T12:48:40.178+03:30</atom:updated><title>دو پهلو</title><atom:summary type='text'>صفت دو پهلو را آنکس نثارت می کند ، که خود با این صفت آشناست.و آنکس بر تو این انگ را می زند که خود از رموز آن با خبر است. این صفت را به طور معمول در مورد کلام شخص به کار می برند.ولی من گمان می کنم در عمل نیز ممکن است.تشخیص آن نیز نسبت به نوع کلامیش بسیار مشکلتر است.ولی به اختصار روش آن چنین می شود که در فیزیک شخص حاضر است ولی متافیزیکش غائب. من این روش را به دوستان عزیز توصیه نمی کنم.و فقط به این </atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2006/06/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-114798761682505201</guid><pubDate>Thu, 18 May 2006 21:07:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-19T12:48:40.111+03:30</atom:updated><title>حقیقت جویان</title><atom:summary type='text'>به راستی تشابهات فکری ما انسانها مقوله بسیاری قابل تاملیست.با توجه به اینکه اکثر مردم به خودشون زحمت فکر کردن رو نمی دن بسیار پیش میاد که از طریق بیان و یا مطالعه این افکار که شاید هم زیاد پخته نشدند اشاعه پیدا کنند.ولی بحث قابل تامل در مورد انسانهای بکریه که در گوشه هایی از این دنیای بزرگ به تنهایی فکر می کنند وبدون قفل شدن بر روی یک ایده به نتایج مشابهی می رسن.اغلب این افکار مشابه که مد نظر من </atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2006/05/blog-post_19.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-114755435827404018</guid><pubDate>Sat, 13 May 2006 21:04:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-19T12:48:40.048+03:30</atom:updated><title>خودجوش</title><atom:summary type='text'>در دنیای امروز که تغییرات به سرعت رخ میدن خیلی معمول شده که بچه ها، از دنیای خارج خانه ویا از عواملی به غیر از والدین خودشون الگو برداری کنند .حتی ما این جمله که بچه ما خیلی بیشتر از ما می فهمه رو زیاد میشنویم.در مقابل این سبک تربیتی که در حال حاضر اکثر بچه ها رو شامل میشه خانواده های کلاسیک مابی هم هستند که محبت خانوادگی در اونها به شدت جریان داره و هر عضو خانواده دیگران را در مسائل مختلف (چه </atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2006/05/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-114747176068248030</guid><pubDate>Fri, 12 May 2006 22:07:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-19T12:48:39.977+03:30</atom:updated><title>نقد کلنجار</title><atom:summary type='text'>چندین  ماه هست که با دیدن فیلم هایی که از برنامه سینما 4 پخش میشه دوست دارم از اونها بنویسم.ولی یه قضیه هست که باعث میشه ،من با خودم کلنجار برم و این کارو نکنم.می دونید من همیشه هنر فیلمو دوست داشتم.ولی دوستی با نازلی باعث شد که من در نگاه کردن به فیلم دید جدیدی پیدا کنم و علاقم صد چندان بشه.شاید ذکر این نکته جالب باشه که ما زمان زیادی را به صورت کلامی برای انتقال این نوع دیدگاه صرف نکردیم و شاید</atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2006/05/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-114639515033307026</guid><pubDate>Sun, 30 Apr 2006 11:01:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-19T12:48:39.917+03:30</atom:updated><title>مغايرتهاي زمان ما</title><atom:summary type='text'>ما امروزه خانه هاي بزرگتر اما خانواده هاي کوچکتر داريم؛ راحتي بيشتر اما زمان کمترمدارک تحصيلي بالاتر اما درک عمومي پايين تر ؛ آگاهي بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريمچندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلي زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافي دوست نمي داريم و خيلي زياد دروغ مي گوييمزندگي ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگي کردن را ؛ تنها به زندگي سالهاي عمر را افزوده ايم و نه زندگي </atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2006/04/blog-post_30.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-114556613509039741</guid><pubDate>Thu, 20 Apr 2006 20:44:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-19T12:48:39.854+03:30</atom:updated><title>ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست</title><atom:summary type='text'>یه مثل قدیمی میگه" ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست."شاید دیر شروع کردم ( تازه اینم بر اساس شرایط نمیشه گفت) ولی دست به کار شدم.به خاطر یاد گرفتن یه چیزایی خیلی سعی کردم و سختی کشیدم( فکر می کنم در این زمینه هنوزم باید یاد بگیرم).خوبه بگم شرایط هم با من یاری کرد، تاکید می کنم شرایط خیلی یاری کرد.خیلی چیزها رو نمیشه بطور کامل اینجا گفت. وقتی فکر می کنم می بینم واقعا تجربه ای که من داشتم خوب بوده و</atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2006/04/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-114107392722174940</guid><pubDate>Mon, 27 Feb 2006 20:54:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-19T12:48:39.787+03:30</atom:updated><title>مراحل خلقت!!!</title><atom:summary type='text'>در ابتدا هیچ چیز نبودروز اول خورشید را آفرید ؛ نورش گرمی بخشِ.روز دوم دریا را آفرید؛ دریا پای آدمُ خیس می کنه.باد آدمُ قلقلک میده.روز سوم چمن را آفرید.اگر اونها رو با ماشین چمن زنی بزنی فریاد می کِشَن.ولی اگر نوازششون کنی اونا خوشحال میشن. اگر یه درختُ لمس کنی ، به یک درخت تبدیل میشه.روز چُهارم صدا را آفرید ، بعضی از صداها خیلی بلندن.روز پنجم حیوانات را آفرید ؛ نفسشون گرمِ.روز ششم انسان را آفرید </atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2006/02/blog-post_28.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-114047828773625633</guid><pubDate>Mon, 20 Feb 2006 23:27:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-19T12:48:39.661+03:30</atom:updated><title>بند</title><atom:summary type='text'>دنیا پر شده از آدمای ناراضی که خودشونو با چیزی نگه می دارن.برخی خودشونو می بندن به درخت ! برخی به یه آدم! به یه قبر؟!!! حتی آدمایی که خودشونو می بندن به رویا ! ووَوَوَ و هزاران چیزه دیگه ... ولی این وسط آدمایی هستن که حتی خودشونو می بندن به دروغ. به خودشونم دروغ میگن .میدونید انسانها خیلی پیچیده تر از اونی هستن که ما بخواهیم در قالب کلیشه های معمول اونها رو بررسی کنیم.منم قصد بررسی کردن کسی رو </atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2006/02/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5369655.post-113770880137404647</guid><pubDate>Thu, 19 Jan 2006 22:11:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-10-19T12:48:39.594+03:30</atom:updated><title>آن حس</title><atom:summary type='text'>چطور میشد توی اون جمع بدون "آن حس" زندگی را برگردوند.اونهایی که اونجا بودن هم ،حرفای اونو میزدن.پس چرا اونها نتونستن؟ حالا دیگه وضع فرق کرده اونجا دیگه مکان دلگیری نیست.ولی زمان ادامه سفر نزدیک.وقت خداحافظی همه دارن دست تکون میدن.میدونید وقتی چنین وضعی پیش میاد حداقل بین اون همه آدم یه نفر باید باشه که بگه "نرو".ولی انگار هیچکس نیست.حس عجیبیه.بازم پای "آن حس" در میونه.انگار به همه قدرت میده که </atom:summary><link>http://naabegheh.blogspot.com/2006/01/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Reza)</author></item></channel></rss>